آنها در شب میدرخشند!
شنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۰۰ ق.ظ
به مناسبت روز زمین:
بازنشر یادداشتی* بر یک نوشته از مجله یوتوپیا**
ما -گونهی بشر- در زمانی کمتر از یک قرن، تحولاتی را در زمین رقم زدهایم که نظم، پایداری و زیبایی حاصل از میلیونها سال تغییرات رو به تکامل را آشکارا مختل کرده است.
واژهی زیبایی را افزون بر ادراک خویش، از این رو به کار میبرم که جایی نخواندهام یا نشنیدهام که برای جلوههای طبیعت، جز این نوشته یا گفته باشند.

به مناسبت روز زمین:
بازنشر یادداشتی* بر یک نوشته از مجله یوتوپیا**
ما -گونهی بشر- در زمانی کمتر از یک قرن، تحولاتی را در زمین رقم زدهایم که نظم، پایداری و زیبایی حاصل از میلیونها سال تغییرات رو به تکامل را آشکارا مختل کرده است.
واژهی زیبایی را افزون بر ادراک خویش، از این رو به کار میبرم که جایی نخواندهام یا نشنیدهام که برای جلوههای طبیعت، جز این نوشته یا گفته باشند.
اکنون درحالیکه ما در کارنامهی حیات خود بر این سیاره، "ناپایداری" را بر "بیعدالتی" افزودهایم، راهحلهایی به ظاهر نو ارائه میدهیم تا هر دو مشکل را با هم حل کنیم و با افتخار از هوشمندی خود در چیرگی بر آنها سخن برانیم!
ما میخواهیم پهبادهایی را به پرواز دربیاوریم تا آسمان اقیانوسها را بپیمایند و ابرها را برایمان بارورتر سازند!
میخواهیم ژنها را در دانههای گیاهان چنان تغییر دهیم که زمینهایی پرحاصلتر و مردمانی رهایافته از فقر داشته باشیم!
میخواهیم آتشفشانی عظیم راه بیندازیم تا لایهی گوگرد متصاعد شده از آن در جو زمین جای گیرد، نور خورشید را به فضا بازگرداند و با چنین سایهبانی غولپیکر، از اثرات گرمایی که خود مسبب آن بودهایم، رهایی یابیم!
ما میخواهیم همچون گذشته کارهای بسیاری برای رهایی از مصیبتهای خود ساختهیمان انجام دهیم!
ما میخواهیم همچنان به رقابت با "خود" ادامه دهیم و باور داشته باشیم که با "طبیعت" رقابت کردهایم و البته این بار بازنده نخواهیم بود!
اما آن زن خردمند سرخپوست، "زمین" را گونهای دیگر میبیند و میفهمد، آنجا که با دیدن انفجار در معادن طلا میگوید:
"ما درختها را میتکانیم تا بلوط و تخم میوهی کاج جمع کنیم. اما سفیدها درختها را میکنند، زمین را شخم میزنند و همه چیز را میکشند... آنها صخرهها را منفجر میکنند و آنها را روی زمین پخش میکنند... روح زمین چطور میتواند مرد سفید را دوست داشته باشد؟... مرد سفید به هر جا که دست زده آن را زخم کرده است." ***

من معنای "زندگی" را پانهادن بر خیابانهایی پوشیده از قیر سیاه که راه نفس کشیدن را بر زمین بستهاند، نمیدانم.
"زندگی" همان چیزی است که آن مرد شجاع سرخپوست در واپسین لحظات حیاتش بر زبان آورد:
"درخشندگی شبتاب در شب.
نفس بوفالو در وقت زمستان.
سایهی کوچکی که روی علفها میدود و خود را در غروب گم میکند." ***
آرمین زاهدی
پانزدهم تیرماه ۱۳۹۵
* این یادداشت پیش از این در کانال اطلاع رسانی جمعیت داوطلبان سبز در شبکه تلگرام منتشر شده بود.
*** برگرفته از کتاب "Touch The Earth" نوشته T.C McLuhan
ترجمهی ع. پاشایی